زن برای خیانت
زن برای عشق
زن
بهانه ی روزمرّگی ست
در من زنان زیادی جا مانده اند
با دست های وسوسه آلود
با بوسه های سرخِ بی تاثیر
امّا تو
نیامده رفتی
... ..
این تختخوابِ شب و روز ندار
این سرزمینِ بی شناسنامه
لابد منم
که لالایی سکوتم
طلسمِ تمامِ زیپ ها را باطل کرده
و زنانِ دائمیِ یک روز در میان را
مسافرانِ همیشگیِ دستانم
من
نقطه ی اشتراکِ خیابان های شلوغم
در بی سرانجامیِ آمد و رفتِ آدم هاش
در علاقه ی زنانِ خانگی به پستچی ها
تفاهمِ عجیبِ نطفه ها
و شباهتِ آدم های بی ربط به هم
امّا
تو بی شباهت بودی
حتی به خودت
..
آهای خانم
دربست ؟ مستقیم؟ـ
در بسته می شود
و باز هوا پر از صدای معاشرت
در من سقوطِ دیگری
ثبت می شود
و ناگهانی ترین دلیلِ زندگی
تکرار
..
سیگارِ بعدی می سوزد
در امتدادِ خیسیِ اندامِ آیینه
در ابتدای انگشت های من
زن ها برای خیانت
زن ها برای عشق
زن ها
بهانه ی روزمرّگی اند
امّا
تو
..
Sajad Hosseini
+
نوشته شده در دوشنبه 25 اردیبهشت1391ساعت 13:38 توسط سجاد حسینی
|
..
پینوکیو برای تومی رقصد
دروغ بگو دروغ
با تیله های رنگی چشم های غمگین ات
که فرشته ی نجات تمام عروسک های دنیا ست
بگو دوباره بگو
که دوستم نداری حتی حالا که
بی دماغ شده ام
بگو تمام جنگل را سند زده اند بنام نامی روباه
و راه تاریک است
بگو کلوچه های بین راه همه مسموم اند
و بهترین گزینه برای سفر مسیر برگشت است
پینوکیو اما ، برای تو می رقصد
باور کن این سیرک مسخره همین روزها
تمام می شود
نه شیرهای رام رنگ شده
نه فیل های بندباز
و نه دلقکان و میمون ها
هیچکدام مثل من خراب خوبی ات نشدند
نه ،، نه
آدم نمی شوم دیگر
حتی اگر تمام دروغ های تو
دروغ بوده باشند
پینوکیو برای تو در آتش
می رقصد
..
و تو
خاکستر این عشق عروسکی را
دروغ می خوانی
دروغ بگو دوباره
دروغ
..
+
نوشته شده در سه شنبه 12 اردیبهشت1391ساعت 12:47 توسط سجاد حسینی
|
چراغ ها خاموش ، سایه ها دراز به دراز
پنجره ، از کلاغ جاری
و کوچه از ردپا بیزار
..
حبس کامِ آخر برای خودمرگیِ جنون
و سقوطِ باد از شاخه ی خشکیده
..
تسلیت ، برای زندگی
اعلامِ ناگواری یک اتفاق
اعدامِ سرد سکوت با یک فشنگِ زرد
تسلیت ، برای عشق
بیقراری ممتد به رسم عادت
خوشبختی مجازی در آلبوم های عکس
تسلیت ، برای شعر
خون مُردگی دررگِ سیاه بغض
انصرافِ من از شناسنامه ی پدر
تشویق برانگیزترین درد
..
فستیوال شکست در آینه
تکرار لبخند در مکالمه های گنگ
سیاه سیاه سیاه
بی فعل و انفعال بی فاعل و مفعول
..
تشریح پیکر ناپاک یک انسان معمولی
برای کشف روان گردان ، برای صدور تهمت
کالبدشکافی یک خواب عمیق
ارواحِ گمشده در مسیر گورستان
..
آه ازهجوم تفاهم
بعد از سقوط اعتماد
آه از این همه ادراک
بعد از دفن یک منظومه ی مشترک
..
تسلیت ، برای درد
فرسودگی آلت خیانت
تنبلی چشم ، کوری دل
چروک پیشانی بهانه ی لبخند
و دلهره آغاز شَک
..
بخوان مرا
که گزارش های شاعرانه پایانی ندارند
..
اعلام آتش بس
اعلام سکون بعد از تلاش پی در پی
ترکیب ریاضی با ادیبات ، ادغام منطق با جنون ، تشویش امتحان
شلیک بی رحمانه ی همین دستِ خالی از عشق
پرتاب سنگ به شیطانِ جاری در مغز
و طواف احمقانه ی عزرائیل دور سرم
..
بی نبضم ، بی حرف
ببین ، چه آرام خفته ام
و دیگر اصراری به زندگی نیست
ببین چگونه به انفرادی می روم
برای ملاقات خودم
..
آفتابِ چارگوش تابستان
برای شما ، آدم برفی های بی دماغ
و کلاغ های سیاهِ پیر
برای شما مترسکانِ بی پا
..
تسلیت ، برای زندگی
آه ، زندگی زندگی زندگی
غریب ترین واژه ی این لغتنامه ی پوچ
اشتباهِ قصه نویس
قصاصِ قهرمان به حذف نام از ادامه ی ماجرا
یک تراژدی
نه
یک کمدی دیگر
برای آرشیو اداره ی خلقت
..
فراموشی ، دوای ارزان قیمت این روزها
و آلزایمرِ راوی تاریخ ، همیشگی ترین فاجعه
..
گفتم و گفتم
ناتمامِ نگفته هنوز جاری
و حضورِ هرگونه سکوت ، احتمالی ترین یقین
برای استقبالِ جمعی از شعر
نه ،، نه
برای انزجار من از اجتماع همیشه مستقبل
..
ایمان به ضعف مومنانه
ایمان به کفر بلندگوهای مسجد
ایمان به پوچی هر اعتقادِ ننگ آلود
ضریح مقدس زندان
دخیلِ حاجتِ یک مرد توخالی
و اشک
و اشک
هنوز ، چکیده می شود از سقفِ دلتنگی
..
پرونده های پزشک قانونی
پرنده های قرمز و آبیِ بر باد رفته
مجوز کاشتِ بذرِ آدمی در خاک
..
تسلیت ، برای فردا
سریشِ زیر عکس ، عکس های ریش ریش
بهارِ جهنمی ، اردیبهشتِ ندیده
تسلیم پایان نامه ی سردرگمی
به درگاهِ الهیِ بی صاحب
..
بابا انار دارد
من درد
بابا نان داد
من جان
و کودکی ام به تصویب می رسید
با مُهرِ مهرِ مادری
اگر نفرینِ بغض ، حلق آویزم نمی کرد
..
نفتالین برای مورچه ، سم برای موش
و حوضِ کوچکِ بی ماهِ منعکس برای من
آی
اجدادِ بی نسب ارواحِ منتظر
لالاییِ شما ، خوابم نمی کند
..
باشد برای بعد
تا حرف پشت حرف
تا شعر روی شعر
تا پیش هم دوباره خوابیدنِ من با جناب مرگ
باشد برای بعد
..
چراغ ها خاموش ، سایه ها دراز به دراز
پنجره ، از کلاغ جاری
و کوچه از ردپا بیزار
..
حبس کامِ آخر برای خودمرگیِ جنون
و سقوطِ باد از شاخه ی خشکیده
..
تسلیت ، برای من
تسلیت ، ..
..
+
نوشته شده در شنبه 26 فروردین1391ساعت 15:36 توسط سجاد حسینی
|
پشتِ سَرَم حرف های زیادی ست
عُقده ها غدّه های سرطانی اند
قصه ام تقاصِ بی تقصیری اش را پس می دهد
با غُصه قِصاص می شوم
حرفم حریفِ حروفِ تحریف شده نیست
پس با بهارِ پُربارِ باورم با نابرابریِ بال های یادم در باد
از بندِ بی بهانه ی اندوه می پَرَم
آی ای آیه آیه های و هوی
نازل نشو دوباره بر ویرانه ی دلمکه لذت نمی برم از انزالِ زود زودِ عشق
که سجده به سجاده های بی قبله ی قلب های غالبا مغلوب
اقدامِ تروریستیِ توریست های ولگردِ چشمِ من بود
پشتِ سرم حرف های زیادی ست
که مدفونِ فنونِ تفننیِ افکار کفرآلودم شده
پشتِ سرم درد دارد
درد دارد دوباره می برد دِرامِ درماندگیِ مرا
به عمقِ فاجعه از اوجِ هاج و واجیِ یک شعرِ اجباری
که زورِ واژه به زیرِ واژَنِ بغض سرازیر شده
و اقتباسِ من از سِقطِ نطفه ی درد
رسیده بود به صِفرِ نقطه ی مرزیِ به پشتِ سرم
که حرف های نگفته نگفته باقی ماند
..
Sajad Hosseini
+
نوشته شده در شنبه 19 فروردین1391ساعت 17:45 توسط سجاد حسینی
جسدها ، سیگار نمی کشند
سرفه نمی کنند
جسدها ، با هم نمی خوابند
شعر نمی گویند
جسدها ، آه ، جسدهای تجزیه شده
وقتی برای عاشقی ندارند و
حالی برای دوباره گریستن و
حتی چشمی برای خیره ماندن به یک عکس
..سرم های بیمارستان پر از اشک می شوند
و تیغِ کالبد شکافی آغشته به شعرهای مدفون شده
گلوله ی سربی ، میراثِ ناهنجاریِ آدمی ست
که سوء تفاهمِ پیش آمده در اسپرم بازی پدرانش را
گردن گرفته بود
..
جسدها ، اسفندهای سوخته ، گلاب های ریخته را
و ناله ی قاری قرآن بر سقفِ سنگیِ اتاقشان را
دوست ندارند ..
حرمت ، سکوتِ زنده هاست
آه
چه خوب بود اگر ، قضاوت نمی شدیم از ابتدا
..
گوشواره های طلا ، زنگوله های مسی
تولد های بی شمع
ادرارِ مکرر در رفاقتِ چندین رفیق
خون بازیِ جنون برای چشم های خیس
مالیخولیای زنی در عکس
برعکسِ تمامِ واقعیتی که غرقِ خیال شده
..
جسدها ، جسدها منتظرند
تا سمـــــــورها
روزه ی خود را با چشم و دهانِ بسته باز کنند
و سوسک ها انتقامِ تمامِ دمپایی ها را
از شسصتِ پا شروع به گرفتن می کنند
..
اخبارِ ساعتِ هفت ، اخبارِ ساعتِ نُه ، اخبارِ ساعتِ ده
نه ،، نه
هیچ خبری از فردای بهتر نیست حتی
وقتی که گوساله ای شبیه سازی شده باشد
شبیهِ زندگی ، شبیهِ ما
..
ترکیبِ ما ، با عناصرِ حیاتی ، تجویزِ نیاز بود
برای بقاءِ بیشتر برای نسل پشتِ نسل
و آینده ، تکرارِ عالمانه ی تقویمِ بَدَوی ست
ساعت ها به دَنگ دَنگِ خود ، اکتفا
و آدم ها به واق واقِ هم عادت کرده اند
..
دستش به کافور عادت کرده
دستش مُرده مَردِ مُرده شور
جسدها ، دستمالیِ آخرشان را مدیونِ دست های هیز و
چشم های دریده ی اهالیِ غسالخانه اند
..
فاتحه ، فتحِ حماقتِ زندگی ست
بخوانید به نامِ من
که هیزمِ سوخته ی تشییعِ تمامِ جنازه های اشتباهی ام
بخوانید به نامِ مرگ ،، .. بسم الله الرحمن الرحیم ..
....Sajad Hosseini
+
نوشته شده در چهارشنبه 16 فروردین1391ساعت 11:52 توسط سجاد حسینی
انگشتِ اشاره ، خود را چکــاند
چیلیک
تصویرِ من برای همیشه ثبــت شد
تصویرِ امتــــدادِ یک دلتنــگیِ غریب
خامــــوش ، بی صدا
در قابِ سنگیِ صیقل نخورده ای
با ذکرِ اسم و تاریخِ ابتدا و انقضاء
انگشتِ اشاره ، خود را اشـــاره کرد
وقتی که لنزِ طپانچه
زوم شـــــده بود روی مغـــــزِ من
وقتی که مغزِ من دچارِ کادرهای بسته شد
وقتی که ظاهرا ظهورِ هرگونه عشـــــق
در تاریکخانه ی دلم غیرِ مجــــــاز شد
انگشتِ اشاره ، خود را شکســــت
چیلیک
فهرستِ نامِ حافظه تغییر می کند
من حذف می شوم
از خاطراتِ آلبومانه از لیستِ ارتباط
من ثبت می شوم
در قابِ سنگیِ صیقل نخورده ای
با ذکرِ اسم و تاریخِ ابتدا و انقضاء
..
Sajad Hosseini
+
نوشته شده در چهارشنبه 16 فروردین1391ساعت 9:44 توسط سجاد حسینی
آدم آهنیِ عزیزم
بارانِ شدیدی گرفته است
بیرون نیا ، که زنگ می زنی
هوا بس ناجوانمردانه برای آلیاژِ تو ، پَس است
پس همچنان کنارِ خودت شاعرانه باش
باید قدم بزنم ، باید به جای تو
خیس باشم و دلتنگ و باز خیس
بیرون نیا عزیز
که زنگ می زنی
..حالا ، با فاصله ی بیشتری دوست دارم ات
انگار این اشعارِ روغنی
با پیچ و مهره ی دلِ تو سازگار نیست..
بارانِ شدیدی گرفته است
..
Sajad Hosseini
+
نوشته شده در چهارشنبه 16 فروردین1391ساعت 9:42 توسط سجاد حسینی
باید مرا می بردی
وقتی که رها شدم
در عمقِ بی خیالی ات
با حواسِ پرتِ موج های کوتاه
باید مرا می بردی
وقتی
که دلهره ماسید روی لبِ خیس ات
کنارِ گوش ماهی های مُرده
کنارِ پری های دریایی
که با حجابِ کاملِ اسلامی در مقدمه ی توشاد و سرمست
ماشه ی دوربین را می چکاندند و
تو را با آن غروبِ غم انگیز
خاطره می کردند
من نه پریِ دریایی ام
نه نسبتی با گوش ماهی ها دارم
شنا بلد نبودم و نیستم
که در آغوشِ گرمِ تو
رها شدم با چند فقره حسرت
چند بسته درد
چند کیلو ، شعر
و البته
یک کیسه ی بِرِزِنتیِ پر از عشق
با سیگارِ شکسته ای در جیب و
یکی دو سه اسکناسِ به درد نخور
باید مرا می بردی
وقتی که پایِ آمدن شده بودم و
تو مدام
پس می زدی مرا با موج های کوتاه و
گره می خورد ، دلم در جلبکِ بداقبالی
و تنم
ظرفِ این مدتِ کوتاه ظرفِ آبــ نمک شده بود
..
نیامده بودم که برگردم
نــه
نیامده بودم
که تو
خلیجِ همیشه شــــورِ فارس
مرا تُف کنی به ادامه ی زندگی
مرا با آن حواسی که پرتِ موج های تو بود
..
باید مرا می بردی
باید
مـــرا مـــی بـردی و حالا
نقشه را وارونه می کنم
تا در سفرِ بعدی
هم پیکِ ماهیانِ خاویاری باشم
..
Sajad Hosseini
+
نوشته شده در چهارشنبه 16 فروردین1391ساعت 9:39 توسط سجاد حسینی
خانم ها ، آقایان
عرض من این است
کم یا زیاد ، هر چه که باشد
بیشتر از طولِ شماست
محیطِ من
مساحتِ زندگی تان رابلعیده است
و شما مردمانِ خوش بخت
شما کوران و کرانِ همیشه در تکاپو
با فُرم های هندسیِ روابطِ مسموم
در ریاضیاتِ بیمارِ خود تکرار می شوید
و من
تمامِ دنیا را
در جیبم می گذارم و
به شما دقتِ بیشتری می کنم
وقتی که
ناچیز ترین سوژه ، برای نُچ نُچ شده باشم
خانم ها ، آقایان
عرضِ من این است
کم یا زیاد ، هر چه که باشد
بیشتر از طولِ شماست
..
Sajad Hosseini
+
نوشته شده در شنبه 27 اسفند1390ساعت 19:43 توسط سجاد حسینی
شرکت
مرا به اخراج دعوت کرده است
و من محترمانه با لبخندی پرسنلی
از بس که شعر نوشتم و همزمان کار کرده ام
از بس که خواب ماندم و یک روز درمیان دیر رسیده ام
از بس که حقوقِ عقب افتاده ام را
یواش یواش و به زور گرفته ام
این دعوتِ شیرین را پذیرفته ام
شرکت
مرا به اخراج دعوت کرده است و عجیب مرا به یادِ خودم انداخته
به یادِ تمامِ فصل های آزادی م
که بیکار بودم و بی دغدغه
آسوده سوارِ پیاده رو می شدم
و با روزنامه هایِ پر از نیازمندی
و با سیگارِ بهمنِ کوچک
و با رزومه ای پر از شغل های بزرگ
و البته با دو جیبِ خالیِ پر از دست هام
به اصطکاکِ کفِ کفش و پوستِ خیابان
سرعت می بخشیدم
به آلودگی هوا با رایحه ی نیکوتین
به اشغالِ فضای یک آدمِ دیگر روی صندلی پارک
و به آرامشِ تمامِ کسانی که مرا کمتر می دیدند
شرکت
مرا به اجتماع پس می دهد دوباره
و من در تظاهراتِ شخصی ام
در کِشگاهِ روزهای آغازینِ سال
با صدای گرفته
با مشت های غیرِ کوبنده ام
این فریاد را زیر لب زمزمه می کنم :
در بهارِ بیکاری ، جای رفقا خالی
در بهارِ بیکاری ، جای رفقا خالی
و بعد
با لبخندِ احمقانه ای
حَوِّل حالِنایِ سالِ جدید را
مثلِ هر سال ، با یک پیک عرق سگی
قورت می دهم
و از گوشیِ تلفنم همه را بیرون می کشم
تا ضیافتِ رفیق بازی
برپا باشد و سالِ نکو را با بهارِ بیخودش
تلقین کرده باشم به روحِ ملکوتیِ شیطانی ام
شرکت
مرا به اخراج دعوت کرده است
و من محترمانه با لبخندی پرسنلی
از بس که تلخ شده ام
این دعوتِ شیرین را پذیرفته ام
..
Sajad Hosseini
+
نوشته شده در پنجشنبه 25 اسفند1390ساعت 19:10 توسط سجاد حسینی
حــالــــم
به هم خورده
حالم خراب شده است
تیر می کشد شعرم
زخم می شود حرفم
درد می کند اشکم
حــالــــم
به هم خورده از این
حالِ دائم به هم خورده
سیاه می شوم سقوط می کنم
و در آخرین سطرِ یک سپید
به اسمِ تو اعتراف می کنم
اما
چه فایده ؟ـ
وقتی که وقتی نمانده برای دوستم داشتن ات
وقتی که جای خالی ام احتمالا اِشغالِ آغوشی ست
حــالــــم
به هم خورده
به همـــــین سادگی از سادگیِ خودم
که مدام
در جماعتِ دوستت دارندها
تو را فُرادا می خوانم ای قبله ی لعنتـــی
شاید
شباهتِ عجیبی با عشق داشته باشی
شاید اصلا شبیهِ معجزه باشــــی
اما
اما
حــالــــم
به هم خورده مثلِ گذشته ام
که همیشه به هم می خورد
..
شاید
تو آینده ی بهتری باشــی
لطفا
به هـــم نخـــور
..
Sajad Hosseini
+
نوشته شده در پنجشنبه 25 اسفند1390ساعت 19:9 توسط سجاد حسینی
بی صبرانه منتظرم
که از راه برســـــــم
و سوغاتی هایم را یکی یکی
پرپر کنم و بسوزانم تمامِ شعرهایــــی که
پیش از رسیدن ، چرکیده بودند روی کاغذ
بی صبرانه منتظرم
که با نهایت تاسـف
ابلاغ شوم به حافظه ی کوتاهِ تو
که بلندبلند ، می خندی وقتـــی که دوستت دارمِ احمقانه ی دیگری را از من می خوانی
بی صبرانه
بی قیدِ حضور در نگاهِ چشمانِ تنبلِ عشــق
منتظرم که قیچـی ات را برداری
حالا که خط چینِ بُرِش شده ام
بر صفحه ی ورق نخورده ی دلت که دوتاست
و البه شاید هم بیشتر
بی صبرانه
بی صبرانه
منتظرم که از راه برسم
و در نهایت تاسف
می دانم
که تو با این انتظارِ بیهوده
بیگانه ای
..
Sajad Hosseini
+
نوشته شده در پنجشنبه 25 اسفند1390ساعت 19:7 توسط سجاد حسینی
من چهارساله ام هنوز
با لکنتِ زبان و اخمی همیشگی
ولگردِ باغچه ی پر از خرگوش
با دست و پای زخمی و شلوارِ مامان دوز
من چهارساله ام هنوز و می دانم
سبیلِ بابا نمی چرخد حتی اگر هزار بارِ دیگر هم بگویم : دوچرخه
هنوز درخت ها ، زیباتر از درختِ نقاشی من و
هنوز ، آدم ها زشت تر از آدم های قصه اند
خوابم نمی برد هرگز
وقتی که بعد از ظهرِ بهار
آدم ها غرق در گلِ قالی اند و
خواب ، آنها را می بلعد
من چهارساله ام هنوز و
جا مانده ام در خانه های سازمانیِ ارتش
در پایگاه ِ هوایی ِ شیراز
و کلاغ های نوستالژیکِ خیس
خوب می دانند
که همیشه ستاره های اسپیکِ دوچرخه ی برادرم را
و دندان های افتاده را و دکمه های براق را
نثارشان کرده ام و سنگی برایشان نیانداخته ام
این بغضِ کودکانه ، این تصویرِ مه گرفته
مرا می برد مدام
به دفترِ نقاشی ام
به حمّامِ پر از کاشیِ آبی با دَری زنگ زده
که بهترینِ مدادِ دنیا سفیداب بود
و بهترین مادرِ دنیا زنی بود
که نبوغِ جاری در دستِ کوچکم را کشف کرد
وقتی که
میکی موس تکرار می شد بر در و دیوار
،،
اما آن روزها گذشت
و گذشته مرده است
حالا در لباس های بزرگتری جا می گیرم
حالا که زندگی
لباسِ کوچکی ست برای کودکانه های من
من چهارساله ام هنوز
با لکنتِ زبان و اخمی همیشگی
..
Sajad Hosseini
+
نوشته شده در پنجشنبه 25 اسفند1390ساعت 19:5 توسط سجاد حسینی
ای سکسِ جاودان
ای شهوتِ جــاری
در تیک تاکِ ساعتِ خواب و بیداریِ این یگانه منفورِ نامش زندگی
ای خیسِ سرازیر از پیشــــانیِ رگ بیرون زده
ای استوایِ شرمناکِ داغِ گذشته از دوقلّـــــه ی شیرافشــــــــان و
رسیده به خیسیِ مخفیگاهِ پیامبـــرِ دست هــــای من
،،
من
خواب دیده ام تو را
دیروز ، با چشم هــــای باز
وقتی که خیابان
زنی بود با موی پریشان در باد و پایِ صیقل خورده ی خیس
و چشمی که نیمه پلک می خورد و لبی که تب کرده بود
در شیشه ی مغازه ها کِـــش آمده بود ، تصویـــــرِ زنی
که زیرِ سایه ی درازِ من کشیــــده بود خود را دراز به دراز و
لبخند زنان می چرخید و تمامِ عصــــاره ی نگاهــــم را
می لیسیـــــد و می مکیــــــد و می بلعیــــــد و بعـــــد
حواسِ پرتم را در کیفِ قرمزش گذاشت و زیپِ لبش را بست و
بی خداحافظیِ اولی که کلامِ آخرش باشد
خود را از پیاده روِ خیالم پرت کرد و پیش از سقوط در فاضلابِ بغض
بوسید و رفت از یادِ لب های سردِ شعـــرم
..
ای خیابانِ کِش آمده در سایه ی حک شده بر شیشه ی مغازه ها
ای عشقِ نیمه
ای سکسِ جاودان
من خواب دیده ام تو را
دیروز ، با چشم هــــای باز
..
Sajad Hosseini
+
نوشته شده در سه شنبه 9 اسفند1390ساعت 13:22 توسط سجاد حسینی
سگ دارد این نگاهِ غرق در سکوت
سگ دارد این دو چشمِ آشنای دلفریب
لعنت به چشمِ تو
که هار است و می دَرَد
خرگوشِ خوابِ هــــزارسالــــه ی مرا
..
لعنت به شعرِ من
که در چشـــم های تو
ـ"چِــخِــه"ـ انگار می شود و تو باز
کِــــز می کنی به لانه ی زیبای صورتت
..
لعنت به شعرِ من
لعنت به چشمِ تو
..
..Sajad Hosseini
+
نوشته شده در شنبه 6 اسفند1390ساعت 14:53 توسط سجاد حسینی
من در خیالِ تـو
تو در خواب های من
..
بی خیالِ تــو
بی خیالِ من
بی خیالِ هم
بگذار بگذرد
من بی تو و
تو بی من و
ما بی هم بودنماندر کنـارِ هم
..
بگذار بگذرد
این قایقِ شکسته
از موج های بی خیالیِ مان
از جزر و مــدِّ شعــــــرِ
از پـیـــچ و تــابِ بغض
..
بگذار بگذرد
از کوچـــه ی خلوتِ تنهایی
عابری که بی تو آمـــده
عابری که بی تو نمی رود
..
من در خیالِ تـو یک تصویـــر مبهــم و
تو واقعیتِ محضی در خواب های من
..Sajad Hosseini
+
نوشته شده در سه شنبه 2 اسفند1390ساعت 13:12 توسط سجاد حسینی
تو می ترسی
از من
از تمامِ دوستت دارم هایم
و از تمامِ شعرهایی که ریشه در چشمانت دارند
خودت را به کوچه ، که هیچ
به بزرگراهِ علی چپ هم که بزنی باز
دیوانه ای همیشه در سایه ات قدم می زند
و تو به جای زل زدن
به برقِ نگاهش در سیاهی شب
ترجیح می دهی کوری باشی با عصای سفید
تو از این منِ دیوانه می ترسی
که بی وقفه غرق می شوم
در عمقِ فاجعه ی زندگی
عشقی که در حبسِ خانگی ترور شده ..
کم کم
به خودت ، و به این اخبارِ متناقضِ از من منتشر شده
مشکوک می شوی
و دوباره می ترسی
دل به حرف
دل به شعر
دل به بغض
دل به دل نمی بندی
پس ناخواسته ، تمامِ عمر
با تیترِ معشـــــوقه ..
بر صفحه ی ورق نخورده ای می مانی
عشقِ گنگِ شاعری که تو را داد می زند مدام
عشقِ کورکورانه ی سُنتی
که با استمناءِ یک روان نویس ، فوران می کند
حالا
سینه بندت را محکم تر از قبل ببند
تا نلرزد دلِ ترسویِ ساکتت
و بعد
به بغض و عشق و شعرِ من بخند
..
تو می ترسی
از من ، از خودت
و از تمامِ دوستت دارم های دنیا
..Sajad Hosseini
+
نوشته شده در سه شنبه 2 اسفند1390ساعت 13:12 توسط سجاد حسینی
حالا که بیداری
بگذار
دستم روی موهایت بلغزد باز
بگذار لبخندِ تو
نبضِ طعمه ای باشد برای صید یک بوسه
بگذار
در گوش ات نفس هایم غزل باشند
تا لذتِ یک پچ پچِ ساده مرا جاری کند
در سینه ی تب دارِ آغوش ات
حالا که بیداری
بگذار پیچک وار
بر این ساقه ی جادوییِ عریان
بپیچم باز
..
بگذار ، چشمانم تو را در خود نگه دارند
..
حالا که بیداری
بگذار
در خوابم بمانم تا طلوعِ صبحِ تنهایی
بگذار ، تن پوشِ خیالم بوسه ای باشد
جا مانده از آغوشِ موهوم ات
بگذار
در خوابم بمانم باز
بگذار ، چشمانم تو را در خود نگه دارند
..Sajad Hosseini
+
نوشته شده در سه شنبه 2 اسفند1390ساعت 13:8 توسط سجاد حسینی
نيامده رفته اي
مي دانم / ماجرا همانجايي تمام شد
كه در اولين ديدارِ بي تكرارمان
مدفون شدم به خاكِ لبخندِ كوتاهت
حـالا
بلنـــــد بلنـــــد
فاتحـــــه بخوان
براي شعـــــــرم
برای این رفاقتِ پا نگرفته ی جاری
که در نیمه ی راه ، سرکوب می شودبراي اين بركه ي متروكِ خاكستري
كه در حسرتِ ماهي درياي آبي
تب می کند و تبخیر می شود
و
پیوسته
فرود می آید بر چترِ پلک های تو
که بی دلیل
باران را دوست داری هنوز
..Sajad Hosseini
+
نوشته شده در سه شنبه 2 اسفند1390ساعت 13:7 توسط سجاد حسینی
مثل شعرِ یخ زده
ذوب می شـــوم
در اجــــاق گـــرم
در اجــــاقِ گـــرمِ دست هایت
جهنمــــی
که خوابش را می بینم مُـدام
..
چه خوابِ خوبی
چه خوابِ بی تعبیـــرِ خوبـــی..Sajad Hosseini
+
نوشته شده در سه شنبه 2 اسفند1390ساعت 13:4 توسط سجاد حسینی
سکس ، عبارتی جاری ست
در سکوتِ برهنه ی شبِ کاغذی
وقتی که خودکارِ لاغرم
دوباره سیاه مست می شود و
شعر بالا می آورد
و خیالی ، خیالی را می بوسد
در همآغوشیِ واژه و
چشم های خیسِ من
دستم مار می شود و بیشه ی اندوه
سینه ی آرامِ نوازش تب می کند دوباره دریای آبیِ دلم
وقتی که لــبِ ساحلِ سکوت،،ــ
خشکیده می شود در حسرتِ طلوع
..
وقتی که دامنه ی کوه
بهانه ی آبشار می شود و
دستی دوباره لمس می کند
اندامِ سنگ را ،،ــ
در گوشِ سر به سر دچارِ سائیدن
بادِ از گردنِ گردنه بالا آمده
نفس می کشد عمیـــق و گرم..ــ
آه / آه..
..
..
سکس ،، عبارتی جاری ست
در سکوتِ برهنه ی شبِ کاغذی / اما
لعنت به فرصتی که از دست می رود مدام
لعنت به ساعت شماطه دار
که زمان را سانسور می کند
و لعنت به خودکارِ لاغرم
که در آستانه ی فورانِ واژه ای
دچار سکسکه می شود و
شعرِ سکسِ مرا
نـاجـــور می کنــــد ..ــ
لعنت به فرصتی
که از دست می رود مدام
..
..
..Sajad Hosseini
+
نوشته شده در سه شنبه 2 اسفند1390ساعت 13:3 توسط سجاد حسینی
تُف کرده روزگارِ لعنتی
ما را به خاکِ آریایی مان !!ـ
ما را به ننگِ اعتقادِ اجباری
ما را به انزجارِ پیوسته
از روز و شب / شب و روز
ســـــازگــــاری مــان
نفرین به آسمانِ سیاه
با ابرهای دردآلود
نفرین به قصه ی مادربزرگ
با گرگِ هار و بره های بزدلشنفرین به یادگاری خشکیده در کتاب
نفرین به باغبانِ قیچی بدست
که با چکمه ای سیاه بر سرخیِ گلی
رژه می رود به بهانه ی یک سرود
..
تُف کرده روزگارِ لعنتی
ما را ، به درگاهِ الهی
به درّه ی مخوفِ خوشبختی
به این سرزمینِ پر از گرگِ هار
ما بره های بزدل و ما غنچه های سرخ
یا خورده می شویم / یا در کتابِ بی عنوانی
مدفون و زیرِ چکمه ای ،، خاموش می شویم
..
نفرین به روزگار
..
..Sajad Hosseini
+
نوشته شده در سه شنبه 2 اسفند1390ساعت 13:2 توسط سجاد حسینی
من کی ام ؟ــ
دوباره گم شده ام در خیابان های شلوغ
با آدرسی در جیب
دوست دارم سیگار بکشم ، اما
نمی دانم سیگاری ام یا نه!!ــ
دوست دارم به سینما بروم ، اما
ستاره ی محبوبم را به یاد ندارم
و اصلا نمی دانم چقدر پول باید داشته باشم
تا پیراشکیِ شیرین را از ویترینِ مغازه ای شکار کنم
من کی ام؟!ـــخانه ام گم شده ، این را از کلیدهایم فهمیدم
نگاهم مدام به ابرهاست
و حس می کنم ، پیش از این
پرنده ای بوده ام که آسمان را چشم بسته می پریده
یا سنجاقکی که حالا
در پیاده رو ، تِلو تِلو می رود به مقصدی که نمی داند
..
من کی ام ؟!ــ
دوباره رهگذری با بی اعتنایی به من سلام کرد
و
اصلا نمی دانم ، سلامش جواب سلامِ من
یا فقط یک سلامِ معمولی ست !!!ـــ
..
بعد از روزها
یک آمبولانس و دوسه مامور مرا می برند
در جیبم کاغذی مچاله پیدا می شود
با متن زیر:
من کی ام که دوباره گم شده ام
در معادله ی همیشه مجهولِ چشمِ تو
چشمانِ تو حجابِ نگاهم نشد
دریای شال پوش..
..Sajad Hosseini
+
نوشته شده در سه شنبه 2 اسفند1390ساعت 12:49 توسط سجاد حسینی
خوابِ خوب
خوابِ خیس
خوابِ خیسِ چشمِ غرق در سکوتِ آبیِ اتاق
برده ای مرا
و گرمِ پرسه ای هنوز و دل نمی کنی از این خیالِ ناتمام
..
شک نمی کنم
به چشم های سردِ تو که حبسِ خواب ها شده
قلم به شعر می رود
به دستِ واژه های تشنه ی نوازش ام
مرور می شوی
و هر چه غیرِ وهمِ عاشقانه ام بخوانم ات ، دروغ خوانده ام
دروغ خوانده ام
..
خوابِ خوب
خوابِ خیس
برده ای مرا ، ببر به دورتر
خاطرم شکسته از هجومِ بغض های لعنتی
دلم گرفته از نگــــاهِ بی تفاوت ات
که سنگ می چکد از عمقِ چشم های خیره ات
هنوز ، اشک های ساکتم
روانه ی شقیقه اند و من به آسمانِ آبیِ اتاق خیره ام
و این قطارِ بی مسافر از شیارِ خواب های روشنم عبور می کند
تمامِ خوب و خیس های خاطرِ مرا مرور می کند
بدونِ انتظارِ هیچ چشمِ خیره ای به ریلِ محو در افق
بدونِ ایستگاهِ آخری
ری
..Sajad Hosseini
+
نوشته شده در سه شنبه 2 اسفند1390ساعت 12:47 توسط سجاد حسینی
بیا کنـــار هم بِتِمرگیــم
و عاشقانه وقتِ مُفت را به پای هم هدر دهیم
بیا در عمقِ چشـــم های بی نگاهِ هم دوباره جستجو کنیم
و در نهایتِ احساسِ خَر شدن ،
وِلُـــو شویم روی تختخوابِ نرم ، پیــشِ هم
دوبــاره زندگـــی / دوباره با غــریزه هرزگـــی کنیم
و صبح
تخمِ مرغ و شیر می خوریم و کوه می رویم و شاد و خسته می شویم و بعد
زیرِ دوش ، خیس خیس عشـــق می کنیــم ،، دوباره ذوق می کنیـم
بیا برای خـــرج کردنِ حقوقِ واقعا زیادمان
سفــر کنیم و مثلِ کولیانِ پاپتی دوباره در غروبِ جاده گم شویم
و عکسِ یادگاریِ عبــورِ گاوِ بی شعوری از کنارمان دوباره شادِمان کند
و بعد ، سال های سال آه می کشیم و خاطراتِ مُرده را
و پول هـــای رفته را مـــرور می کنیــــم ..ــ
بیا کنارِ هم بِتِمرگیم
و صادقانه وانمود کن
که چرت و پرت های شاعرانه ام همیشه خوشکلند مثلِ چشم های تو !!ــ
بیا بیا عذابِ بیشتر بده مرا ،، بیا و دود کن مرا
بِکِش مرا بِکُش مرا و عاقبت دوباره احمقــانه یاد کن مرا
..
..Sajad Hosseini
+
نوشته شده در سه شنبه 2 اسفند1390ساعت 12:39 توسط سجاد حسینی
من
اشتبــــاهِ تایپی ام
در متن زندگـــــــی ،، ـــ
بگذار
چشمـــانِ ویرانگرت
ویــرایشــــم کننــــد ـــــ..
..
..
..Sajad Hosseini
+
نوشته شده در سه شنبه 2 اسفند1390ساعت 12:32 توسط سجاد حسینی
آسمانــــــم درد می کند
و ابرهایم،، آبستنِ بغض اند
در امتــــــــدادِ غروب هـــای قرمز و خاکســــــتری
خورشـــــــید ،، هذیانِ منتشری ست در بــــادهای بی جهت ..
..
زمینــــــم درد می کند
کوه های مؤمن به جاذبه ، از فورانِ دوباره می ترسند و حالا پشتِ سرم
دنیا ، می سوزد و فرو می رود در خاطراتِ سوخته ام ،،
من ، مذابِ به دریا رسیده ام که اینگونــــه ،، سرد و خاموشـــم ..
ببین چه بیهوده می چرخد عقربه ی ساعت ، به اعتمــــــــــــادِ تاریــــخ ،،
باور نمی کنم این همه تکرار و تکثیر ،، تکرار و تکثیرِ دیگری داشته باشد
بـــــاورم درد می کند و
به بی اعتقادی ام کاملا معتقدم ،، امــــّـــا
کهکــــــــشــــــــــــــــانِ درد در من جاری ست ..
..
من آدم درد گرفته ام
چگــــــــــــــــــــونه بگویـــــــــــم؟ـــــ ،،
من
آدمـــــــ درد
گرفتــــه ام و
همین روزها ، از بلندگوی یک مسجد ، اعلام می شوم
برخی نُچ نُچ کنان به عکسم زل می زنند و برخی ،
در گوشِ هم تفسیرم می کنند و دستِ آخر
با احمقانه ترین دلیل ، محکوم می شوم در قضاوت های موجّه شان
و در فاصله ی باز و بسته کردنِ آلبومِ عکسی ،، فراموش خواهم شد
من آدمـــ درد گرفته ام و
دَر می گذرم از ، این همـــــــــــه زندگی ،، این همــــــــــه آدم .. این
همــــــــــه تکرار ..
و از این همه سوء تفاهمی که ما را در ذهنِ غلط پوشِ هم ، همیشه
اشتباه ، تصویر می کنــــد
بهانه ای برای واژه پراکنیِ بیشتر ندارم
انگیــــــــــزه ام درد می کند
آه
من
آدمـــــــ درد
گرفتــــه ام و
همین روزهــــــــا ..
..
..
..Sajad Hosseini
+
نوشته شده در سه شنبه 2 اسفند1390ساعت 12:31 توسط سجاد حسینی
سگ می شوم و
برای دلِ استخوانی ات ، معصومانه دُم تکان می دهم
و تو در مقابلِ این همه لیس ،
پارسِ بی تفاوتی می کنی و روگردان می شوی ..
سگ می شوم و
حریص تر از همیشه ،، بــــــــــو می کشم تو را ،،
فرقی نمی کند ، به حالم ،، خیابان یا گاراژ ، هر جا که باشم
سنگ می خورم از دور و نزدیک ، به گناهِ نجاست که نه ،
به حکمِ هاریِ مادرزادِ همین مردم ..
سگ می شوم ومی نالم از سردیِ خرابه ای که در آن برای
ادامه ی بقاء ،، باید ، به آیینِ شغال ها ایمان بیاورم ..
و از مردارِ خوشبختیِ ترتیب داده شده ی اجباری
تغذیه کنم و برای رسیدن به گوشت های خالصِ بی چربیِ وعده داده شده در روایاتِ راویانِ عهدِ اجدادِ به فنا رفته ام ،،
در مقابلِ قصاب ، سجده کنم ..
آه ،، پارس می کنم و زوزه می کشم
دلم گرفته از دنیای شما ،، بی استخوان و بی وعده ی بهشت
خط می زنم تمامِ خاطراتم را
و از خیابان و گاراژ و کوچه های پر از گربه ، حتی
دل می کنم ..
بگذار ،
برای دلِ استخوانی ات دُم تکان دهم
برای تو که در مقابلِ این همه لیـــــسِ عاشقانه
پایت را بالا می گیری و بعد .. ،،
پارسِ بی تفاوتی می کنی و روگردان می شوی ..
..
..Sajad Hosseini
+
نوشته شده در سه شنبه 2 اسفند1390ساعت 12:30 توسط سجاد حسینی
ادب از من بیاموزید،،
به پیشنهادِ لقمانِ حکیم ..
ادب از من بیاموزید که ریشه دوانده در خیابان های شلوغ ،
روزگارم ،،
و همیشه در کانونِ گرمِ خانواده ، سرما خورده ام ..از من و خاطراتِ رکیکَم
وقتی که واژه به واژه می چسبانم تا در جمع ِ شما ، موجودی باشم
که دوستش می دارید // اما
ادب از منِ بی ادب بیاموزید
به پیشنهادِ لقمانِ به گفته ی تاریخ ، حکیم ..
وقتی که فوران می کند اندوخته ی فحش های کِشدارِ کودکی که
نقاشیِ کلاسُ اولش را فاحشه ای در لباسِ معلم ،، پاره کرده بود سالیانِ پیش..
وقتی که آلتِ وسوسه بیدار می شود ، در یادآوریِ زنگ های تفریح ،،
و نوجوانی که دورانِ بلوغ را از گردنِ دختر عمویش شروع کرد و
در شلوارِ همکلاسی اش به اتمام رساند ..
ادب از من بیاموزید ، از منِ بی شرم و حیا
که تمامِ شرم و حیایم را در هفده سالگی عاشقانه خرج ِ
معشوقه ای کردم ، که دست های سردش مالِ من بود و قسمت های گرمش ،، مالِ دیگران ..
کاندوم کشــــــــیده ام بر دلــــــــم ،، بعد از آن روزهــــــــــای سیاه ..
و زیــپِ رابطه را باز گذاشتم
تا تیز شود ، مدادم در مداد تراش های رنگارنگ و
حالا فرو می کنم نوکش را در واژه های بیگانه برای شما ..
..
ادب از من و چشمانِ بی ادبم بیاموزید
که گاهی شما را لخت می بینم و به چگونگی تان ، فکر می کنم حتی ..
آری ،، ادب از من و افکارِ بی حجابم ، بیاموزید و
از روابطِ ممنوعه و از علاقه های نامشروع ..
..
من که صادقانه ، بی ادبم
برای شما ، که خودتان ، تمامِ فحش های روی دیوارها و پشتِ درهای دستشویی ها را بلدید و گاهی بر سر هر چیز و ناچیز ،،
از خواهر و مادر ِ هم ، یاد می کنید ..
ادب از منِ رسوا بیاموزید
که ادیـــبانه ، بی ادب می شوم
وقتی که ، در خیابان ، ریشه دوانده روزگارتان و
مدام ،، در کانونِ گرمِ خانواده هایتان ،، سرما می خورید..
ادب از هم بیاموزید ،،مؤدبانه
به پیشنهادِ احمقانه ی لقمانِ به گفته ی تاریخ ، حکیم ..
..
..Sajad Hosseini
+
نوشته شده در سه شنبه 2 اسفند1390ساعت 12:30 توسط سجاد حسینی
حریقِ خانه مرا گرفته است و
آتش نشان ، نشانی ام را گم کرده
..
فریاد می زنم و ذوب می شوم
پیشِ چشمِ شما ،
آدم برفی های همیشه رفیق ،،که فاصله گرفته اید و این همه خوشبختی ،
این همه گرما و نور و رنگ را ، ستایش می کنید ..
و در باورتان ،
مردی ، پیوسته
دور آتش می رقصد و پایکوبی می کند ..
اما ،، دریغ ،، هرگز ندانستید
حریقِ خانه اش او را گرفته و
آتش نشان ،
نشانی اش را ، گم کرده است ..
..
..Sajad Hosseini
+
نوشته شده در سه شنبه 2 اسفند1390ساعت 12:29 توسط سجاد حسینی